اینم یه جور هنر ....مگه نه ....
ولی از نوع گِلی اونم روی ماشین عروس
حالا صیغش چیه ، خدا داند و بس
....یه سوال ...؟
تا حالا فکر کردید توی این دنیا حاضرید چه چیزهائی رو عوض کنید
مثلا یه ماشین مثله این بگیرید و به جاش .....
یا اینکه یه دوست خوب داشته باشید و به جاش .....نداشته باشید ..
فکر می کنید میشه جاهای خالی رو پر کرد ...؟
شاید بشه شاید نه .........؟
ولی آیا حاضرید احساس خودتونو با چیزی یا کسی عوض کنید.
من به خاطر شادمانی تو
بسار شادمانم
برای تو
شادمانی شکلی از آزادی است ،
و درمیان تمام کسانی که من می شناسم
تو آزادترین آنان هستی .
قطعا تو این شادمانی
و این آزادی را بدست آورده ای .
زندگی نمی تواند با تو
جز با مهر و شیرینی
جور دیگری رفتار کند
تو با زندگی جز با مهر و شیرینی رفتار نکرده ای
تقدیم به یک فرشته
آره واقعا هنره.نیاز نیست زیاد تجمل داشته باشه!از خاکه ما هم از خاک!اون مطلب پایین هم زیبا بود ساده اما زیبا.ستاره رکورد میشکنه نمیشه باش کلکل کرد.دستم بهش برسه.عصر از دانشگاه که اومد حسابش رو میریسم
ReplyDeleteنیستی گویا تمام لحظات بی جان شده اند
ReplyDeleteصدایی می آید... صدایی آشنا ...صدایی که مرا میخواند...صدایی که میگوید با من بیا...و هر شب مرا صدا میکند و هر شب در خواب مرا نگاه میکنداحساسات ِلطیفش،روح ِپاکش ،قلب ِآیینه وارش،مرا به بیاد خالقش میارددوباره باید نوشت...باید از دلواپسی دل نوشت...باید از وحشت ِندیدنش در خواب...باید از ترس ِ بدون او بودن نوشت...باید هر شب تا سحر نامه نوشت...گر نشد حرف ها را در دل نوشت... مثل آن بلبل شدم کزهجران ِروی گل بیصدا شد مرگ را در بر گرفت بودنت رویش ِ گل، رفتنت جنگِ زمین است با افسردهِ دلی که سحر دست ِ نیاز میکند سوی آن خالق ِ بی نیاز دراز
ReplyDeleteامروز برگی بر صفحه ی حیاتم افزوده شد که طراوتش چون شبنم صبحگاه برایم گل زیبایی را به بار آورد.امروز که با دستهای نحیفم قلم را برای نگاشتن حرفهای دل در دست میگیرم شوق نوشتن از جوهر قلمم می بارد و صفحات را رنگ میبخشد و کلمات نقش می بندد.امروز به سراغ پنجره خواهم رفت و باز خواهم کرد درهای پنجره را و از میان خواهم برد میله های تنگ را که حصاریست میان من و دستهای پاک تو...امروز فریاد خواهم زد ای لطیف چون گل، بگذار نور چشماهایم تا ابد نور شبهایت باشد.من مینویسم از سکوتی در تو،من مینویسم از بهاری با تو،که سکوت زیباست ولی با تو بودن زیباتر از سکوت.امشب اینجا در سکوت است،شبهای دیگررا هم سکوت بود ،اما سکوتِ امشب با یادِ تو پرشور است.امشب حکایتِ نقش بستن ِ نقش ِ چشمانت است در چشمان ِ من ،امشب حکایت ِمن ِ غرقه در خواب است ،آن هم خواب و رویای ِ تو.امشب ثانیه ها بی اجازه میگذرند،امشب دستانم بی اراده مینویسند:که دیوانه بر حال و روزت چه آمده است؟شاید برای نوشتن این حرفها زود باشد! اما روزی فرا خواهد رسید که میفهمیم برای بیان عشق نیاز به ساعت خاصی نیست،که اگر عشق باشد دگر بُعدِ زمان نیست ،که جسم هست و روح در بدن نیست،روح آواره کجاست ؟!خود دانی و آن خالق ِ بی همتا...اما شرح و حال جسم و روحم امروز،جسمم اینجا،روحم نزد توست، پرواز ِ بلندی کرد امشب
ReplyDeleteنمی دانی که شبها خیالت خواب از چشمانم ربودهیا اگر در خواب بودم همه رویایِِ تو بودهحکایتِ عاشق شدن ِ دلم است بر دل تودلم پر درد گشت از دوری ِ توخوب میدانم که درمانش توییآخرین مرهم برای قلبِ بیمارم توییمن نگاهم از نگاهِ تو جان میگیردمستِ دیدار ِ تواست از نگاهِ توآرام میگیردمرغ وحشی بودم و اکنون ولی ، بلبلی سرگشته گشتم در دلی ،گر بگویم این دل هم مال ِ شماست، این حقیقت تا ابد همراه ماست!
ReplyDeleteخدایا با تو صحبتی دارممن همان بنده ی حقیرم که وقت دل تنگی هایشتو را به یاد دارماگرچه در این روزها بر سجاده ی نماز نبوده ام اما در هر نفس خدایا شکرت را از زبان نبریده اممن همان بنده ام که به بندگی تو ساختم به تقدیر و سرنوشتم به هر آنچه تو خواستی ساختم هرگز نکردم شکوه ای به سوی توهرگزنکردم گله ای ز دست توبیا بر حال بنده ات نظری کنگشایشی بر مشکلات من کنتوسلم به توست نه کس دیگرکه تو جان دادی مرا نه کس دیگریکبار دمیدی از روح خود بر مندوباره به دمی زنده کن مرانامه پایانی نداردحرف دل اما بجاستنامه را پایان دهمکه تو خود واقفی بر همه ی دردهااین نامه از سنگینی دلم بودمیدانم تو خود آگاهی بیشتر از اینها...
ReplyDeleteچندتاش جدیده...چندتاش هم از وبلاگم واست گذاشتمالام دیگه هیچی توش نیست.کاملا خالیه!
ReplyDelete